تبليغاتX
.: دریاچه قو :. Powered By : FarshadWeb.Com
دریاچه قو

Home Contact Archive
FreeTemp Game Design By...
پیغام مدیر

به وبلاگ ما خوش آمدید .
امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار بگیرد.
در ضمن نظر یادتون نره

آمار و اطلاعات بازدیدکننده

افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
کاربر: Admin

جست و جو در این وبلاگ



طراح قالب

طراح قالب :فرشاد احمدي www.Farshadweb.com

وبلاگ ما به زودي با كلي سورپريز برميگرده.....

 

منتظر باشيد.......

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 13:31


سلام

 

اين وبلاگ به زودي دوباره شروع

 

 به كار خواهد كرد.

 

 

منتظر ما باشيد ......

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 14:15


سلام

خوب من برگشتم....

با مطالب جدید

________________________________

این حرفها رو به اقایون میزنم و دلایل بهتر بودنشون رو توضیح میدم

1.هميشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود

2.مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است

3.براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد

4.در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد

5.دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند


6.جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست

7.لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8.ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد

9.همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند


10.گر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمی گیرد

11.رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است

12. با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد

13.وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد


14.بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد

15.مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد

16.حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد


17.ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد

18.هر ساعتی دلتون بخواد میتونید از خونه بیرون برید و هر ساعتی دلتون بخواد میتونین برگردین

19. ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ملاقات
ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت
پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود  فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز
می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که
ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت
من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش
انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت
فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او
عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفت خانم ما خانه
و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان
دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را
هم برای مهمانم خریده ام مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه
دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند
امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال
آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن
و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد
و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش
دعا کرد وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد
چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای
پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت
نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا

 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
felan
شد

نوشته شده توسط مهرناز در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 2:6


سلام .. چطورید؟

من اومدم این رفت ... تفاهم شدیدی داریم

قالب وبلاگ چطوره؟ من که بدم نیومد ... ساده و شیک و خوشگله .. دست محمدرضا هم درد نکنه

منم از مسافرت برگشتم .. شیراز!

محمدرضا هم مثل اینکه کلی دوست جدید واسه اینجا پیدا کرده  از آشنایی با همتون خوشحالم خیلی زیاد ...

 

بلبلی بنشست برطرف چمن          هر زمان میگفت با جفت این سخن

ما زسرمای زمستان رسته ایم        دل به امید زمستان بسته ایم

ما رخ زیبای گُل خواهیم دید             گل در این بستان بسی خواهیم چید

این سخن بودش هنوز اندرزبان         باشه ای آمد ربودش ناگهان

در دهان باشه بلبل گفت باز             عمر کوته بین و امّید دراز

این چنین چیزی است حال روزگار     کس نمی ماند بجز پروردگار

 

پ.ن: هر کسی خواست تبادل لینک بکنه بگه!

نوشته شده توسط مهرناز در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 2:4


تعمیرات تموم شد.

ارزوی لحظات خوشی را برای شما در اینجا داریم (بیشتر اونایی که نظر میدن)

اگر از غالب جدید ما خوشتون نمیاد یا مشکلی توش میبینین یا کم و کسزی حتما بگلن تا درستش کنیم.

ضمنن هر جیزی که نیاز دارید (از کدهای java تا save  و cheat بازی ها) تو نظرات بگین با براتون بفرستم.

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 4:55


دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

 

دیگه اپ نمیکنم تا مهرناز بیاد.پس بای تا اومدن مهرناز.

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 23:27


«وارن جفس»، رهبر سنگدل و فراري كليساي مورمون كه داراي هشتاد همسر و 250 فرزند بود امروز پس از پنج ماه تعقيب و گريز، دستگير شد.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از «ديلي ميل» انگليس، جفس پنجاه ساله كه در ليست ده مرد مورد تعقيب «FBI» با جايزه‌اي صد هزار دلاري براي سرش قرار داشت، در ترافيك خيابان‌هاي لاس وگاس بازداشت شد.
او به جرايمي چون چندهمسري، تجاوز به كودكان، آدم‌ربايي و فرار از ماليات متهم است.

جفس در سال 2002 زماني كه پدر 92 ساله‌اش فوت كرد، رهبر كليساي بنيادگراي «FDLS» شد. سلطه بيست ساله پدر و پسر پس از آن به كليساي مورمون و رمز آريزونا و يوتا سرايت كرد و در اين مدت‌، آنان پنجاه هزار نفر از مردم منطقه و حدود شصت ميليون پوند را به كليساي خود جذب كردند.

جف موعظه مي‌كرد، هر مردي براي اين‌كه بتواند به بالاترين درجات در بهشت دست يابد، بايد سه زن داشته باشد و اين‌كه زن‌ها، تنها با دعوت شوهرانشان كه از آنها راضي هستند به بهشت مي‌روند. او پيروانش را مجازات كرده و زن و بچه مردان مجرم را از آنها گرفته و به مردان ديگري واگذار مي‌كرد.
به اين ترتيب، به مقامات زماني هشدار داده شد و آنان نيز متوجه شدند جفس هر روز، زنان جوان‌تر و جوان‌تري را براي مردانش انتخاب مي‌كند كه برخي از آنها، تنها حدود ده سال سن داشته‌اند.

ماجرا از زماني آغاز شد كه گروهي از زنان شورش كرده و براي شهادت در هيأت ژوري در مورد اعمال وي از شهر فرار كردند. ادارات رفاه اجتماعي منطقه نيز به بازجويان گفتند كه مدتي است بچه‌هاي مردم گم مي‌شوند و بعد مشخص شد كه اين مسئله نيز مربوط به جفس بوده است.
كليساي رسمي يوتا در سال 1890 به منظور پيوستن رسمي به ايالات متحده با مصوبه‌اي، چندهمسري را در اين ايالت غيرقانوني اعلام كرده بود.

«FBI» مي‌گويد كه او هميشه يك گام از آنان جلوتر بوده، چراكه پيروان بسياري را حتي در بين افراد پليس داشت و در اين زمينه، يك پليس محلي نيز به چندهمسري مهم شده است.

 اینم عکسش : 

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 23:3


 
نشانه 10
نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد
نشانه 9
نمي توانيد به او فكر نكنيد
نشانه 8                                                                  
براي او اهميت قائليد
نشانه 7
شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است
نشانه 6
ارتباط تنگاتنگي با او داريد 
نشانه 5
افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند
نشانه 4
عاشق وقت گذراندن با او هستيد
نشانه 3
مطابق با ميل او رفتار ميكنيد
نشانه 2
اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند   
نشانه 1
شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است 
برای دیدن منبع روی نوشتها کلیک کنبد.
 

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 13:24


سلام

برای اینجا یه رایو گذاشتم که اقا ارش لطف کردن بهم دادن.

http://www.arash-hacker.blogfa.com

البته مهرناز هنوز نمیدونه.

خوب اگه دوست نداشت ورش میداریم.

راستی میخواستم خبرنامه بذارم که فهمیدم به درد نمیخوره.

نظر بدین دیگه

نوشته شده توسط مهرناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 13:57


پنج بار مردی ناشناس با جثه ای کوچک پا به درون شبهای مه آلود لندن گذاشت:پنج بار با زنان خیابانی صحبت کرد:آنها را به تاریکی کشاند و به نحوی بیرحمانه به قتل رساند.کاراگاهان حرفه ای و آماتور فرضیه های گوناگونی درباره هویت مرد ناشناس ارائه کردند ولی در نهایت پاسخ اصلی پیدا نشد و این جنایات بیرحمانه در پرده ابهام باقی ماند.محله جنوب شرقی لندن در زمان ویکتوریا لکه ننگی بر دامن انگلیس بود:خانه های پست و مخروبه در دو سوی خیابانها سر برافراشته بودند:کوچه ها و خیابانها در زوایای میخانه ها در شب مانند غارهای تاریکی بودند که درون آنها در زیر نور شمع:انبوه جماعت بدکاران در هم می لولیدند.در بیرون زنان و مردان مفلوک و تبهکار به زندگی خود ادامه می دادند.تنها راه خلاصی از ناراحتیها نوشیدن بطری جین در ازای چند سکه بود.برای بعضی از زنان روسپیگری تنها روش ادامه زندگی بود.جک قاتل در سال ۱۸۸۸ پا به چنین معرکه ای گذاشت و همراه خود ترس و وحشت آورد.ماری آن نیکلاس به پایان خط رسیده بود.در ۴۲ سالگی شکسته تر از آن بود که بتواند مردان را بسوی خود جلب کند.حتی قادر به پرداخت ۴ پنی برای خوابیدن در نوانخانه نبود.تمام خنز و پنزهایش را برای خرید جین فروخته بود.وقتی مردی کوچک اندام در خیابان جلوی او ظاهر شد ماری فکر کرد که آن شب سرپناهی خواهد داشت.حتی وقتی آن مرد او را به پشت خیابان و درون تاریکی برد هشیار نشد.وقتی فهمید اوضاع خراب است که دیگر دیر شده بود.قاتل به پشت سرش جهید و گردنش را برید.صبح روز بعد گاریچی جسد مثله شده او را پیدا کرد.فرمانروایی قاتل آغاز شده بود.دقیقا ۷ روز بعد جنایت دیگری بوقوع پیوست.مقتول بدکاره ۴۷ ساله ای بنام آنی جاپمن معروف به آنی سیاه بود و بر اثر بیماری تنفسی رو به موت بود که قاتل مرگش را تسریع کرد.جسد او صبح زود توسط مغازه داری پیدا شد.جسد بطرز تهوع آوری تکه تکه شده بود و زیر پایش چند سکه و یک حلقه پیدا شد.محله وایت چاپل در ترس و شایعات گوناگون قرار گرفت.شایع بود که قاتل چاقوی خود را در کیسه ای به همراه دارد.مردم تصمیم گرفتند هر کسی را که کیسه ای همراه داشت تعقیب کنند و زد و خوردهایی نیز به وقوع پیوست.گروههایی تشکیل شد تا محافظت از خیابانها را به عهده بگیرند.پلیس دهها مظنون را دستگیر کرد اما قاتل هیچ ردی بجا نگذاشته بود.تنها پزشکان اداره پلیس فهمیده بودند که قاتل چپ دست است و اطلاعات وسیع پزشکی دارد.جراح متخصص گفت که قتلها در نهایت دقت و مهارت انجام شده است.در شب ۳۰ سپتامبر قاتل دو زن دیگر را نیز قصابی کرد و تنها ردپای موجود را به جا گذاشت:لیزا در حالی پیدا شد که از گلویش خون می ریخت.جسد کیت ادواردز(ترسناکترین جنایت روی او انجام شد)چند خیابان آنطرف تر پیدا شد.از محل جسد ردی از خون تا پشت خانه ای امتداد یافته بود.در آنجا با گچ نوشته شده بود:جهودها مقصر نیستند.آیا معنی این جمله این بود که قاتل یهودی ای است که از سر خشم و انتقام از جهان دست به این جنایات زده بود؟یا قاضی دیوانه ای بود که خود نیز مجری قانون شده بود؟معنای پیام هر چه بود می توانست اهمیت فراوانی داشته باشد.

اما موضوع بطور کامل بررسی نشد زیرا این مدرک بدون دلیل منطقی از میان رفت.رئیس پلیس دستور داد نوشته پاک شود.لندن در وحشت دو جنایت آخری فرو رفته بود و شایعات بیشتر شده بود.می گفتند قاتل دکتری دیوانه است.می گفتند یک مرد لهستانی وحشی است یا مامور مخفی روسی طرفدار تزار که سعی در بی آبرو کردن پلیس دارد.یا یک مخبط اخلاق گرا که بی اخلاقی در جامعه:او را بر انگیخته بود.حتی گفته می شد قاتل قابله ای دیوانه است که از روسپیگری نفرت دارد.کسی واقعیت را نفهمید.قاتل اصلی ناشناس ماند و در ۹ نوامبر قتل دیگری روی داد.آخرین قربانی ماری مکی ۲۵ ساله بود.عابری که او را می شناخت متوجه شد که او بسوی مرد کوچک اندام و خوش پوش با سبیلی باریک و کلاه شاپو می رود.جسد پاره پاره او روز بعد پیدا شد.ماری آخرین قربانی جک آدمکش بود.جنایات دیگر تکرار نشد.کاراگاهان تلاش زیادی برای پیدا کردن او کردند اما نتیجه ای بدست نیاوردند.پرونده در اسکاتلندیارد بایگانی شد و تا سال ۱۹۹۲ حقیقت ماجرا در دسترس عموم قرار نگرفت.هر چند چیز زیادی هم در پرونده نبود.هر بار که او مبادرت به قتل می کرد در تاریکی کوچه ها به سهولت ناپدید می شد.اگر او آدم فقیری بود چگونه از جراحی سر رشته داشت؟و اگر ثروتمند بود در محلات فقیر نشین لندن چه می کرد و چگونه می توانست سر فرصت مبادرت به مثله کردن اجساد نماید؟در حالی که جراحان عقیده داشتند برای آن کار حداقل یک ساعت وقت لازم بود.سوالات هنوز بی پاسخ مانده است.بهترین نظریه توسط نویسنده ای بنام دانیل مارسون ارائه شد.او نظریه خود را بر اساس نظر ملویل مک ناتن(رئیس پلیس اسکاتلند یارد)ارائه داد:او به ۳ نفر مظنون بود:دکتر جنایتکاری بنام مایکل استروگ:زنی بنام کوزمافسکی که از یهودیان لهستانی تنفر داشت و وکیلی اخراجی بنام مونتاگ جان درت.و دست آخر هم به این نتیجه رسید که قاتل اصلی درت است.فارسون بر اساس سالها مطالعه روی اوضاع خانواده درت به این نتیجه رسید.او می گوید که خانواده درت نیز او را قاتل می دانستند.عموی او پزشک بود و مطب او با محل جنایت آخری فاصله اندکی داشت.مادر درت دیوانه بود.شاید خود او هم دچار حالت جنون می شده است.درت هیچگاه بازداشت نشد.او بعد از آخرین جنایت ناپدید شد و جسدش ۷ هفته بعد در رودخانه تایمز پیدا شد.آیا او خودکشی کرده بود یا خودش قربانی جنایت دیگری شده بود؟تنها یک نفر حقیقت را می دانست...خود جک آدمکش.حقیقت هر چه بود اسرارس تا به امروز مخفی مانده است.

منبع : http://www.superspace.blogfa.com/cat-2.aspx

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 22:2



وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکنن!!
-------------------------------
يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست
-------------------------------

تو میری و من فقط نگاهت می کنم , تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم , بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یگ لحظه باقیست

-------------------------------
تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت


به شرطی که مرا در آرزوی خویش نذاری
-------------------------------
تمام زندگی را از دریا بیاموز , زیرا برای در اغوش گرفتن ساحل ارام و قرار ندارد .



-------------------------------
فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست آوری ..........
و به دست آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی .

-------------------------------
اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون .............
من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم , گلم .

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 21:27


نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 21:25


سلام.

مهرناز رفته و من اینجا  تنهام.

به به.

چند تا مطلب میزارم ولی نظر یادتون نره

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 21:16


سلام

چطورید؟ ... اینجا شدیدا پرکار شده ولی شماها تنبلید  ....

راستی ... من حال آپ کردن اصن ندارم! حرفی هم واسه گفتن ندارم!

فقط اینو نوشتم که بگم دارم میرم مسافرت

فعلا

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:45


سلام

بابا دم همتون گرم. من این همــــــــــــــــــــــه مطلب میزارم و ....

امرمز اومدم دیدم ده تا نظر جدید داریم.

کلی ذوق کردم

ولی بعد که رفتم دیدم همش برای مهرنازه

همچین خورد تو حالم کــــــــــــــه ولی  خوب اشکال نداره درست میشه.... .

تا بعد...... 

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 13:50


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
این مطالب از سایت http://www.ironi.ir/ گرفته شده است.
 

نوشته شده توسط مهرناز در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 23:43


نوشته شده توسط مهرناز در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 23:37


سلام

تو  ادامه مطلب یه مطلبی راجع به دروغ سنج جدید گذاشتم که حتما بخونید.

(اگه تو صفحه اصلی می زاشتم مهرناز کلمو میکند )


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 4:5


اینم یه مطلب به دو زبان

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots


اگر تو خواستی قبل از من بميری

بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه

--------------------------------------------------------------------------------

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh


اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم

--------------------------------------------------------------


True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.


-- Charles Caleb Colton

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.


--------------------------------------------------------------

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن

--------------------------------------------------------------------
Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش


-------------------------------------------------------------------------------


Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن


--------------------------------------------------------------------------------

Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستی يعنی يک روح در دو بدن


--------------------------------------------------------------------------------
I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews


من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه

--------------------------------------------------------------------------------

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.


اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا

------------------------------------------------------------------------


Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.


هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون



----------------------------------------------------------------------
My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca


پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی

-------------------------------------------------------------------------
Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.

-----------------------------------------------------------------------------
A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه


و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه

نوشته شده توسط مهرناز در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 3:49


سلام

دیدید که من یک همکار جدید دارم! یک دوست خوب که خودشو معرفی کرده! همینطوری هم پیش بره اینجا میترکه احتمالا!  ولی دستش درد نکنه من الان دیگه خودمم میشینم وبلاگمو میخونم

فقط یک شعر کوچولو میذارم واستون ... به همتون هم سر میزنم! نوشته های محمدرضا هم مثل خودم! واسش نظر بذارید کارش عالیه ...

 

"آدما"

آدما از آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن

آدما آدمو تنها میذارن

من و دیگه نمیخوای خوب میدونم

تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگی ها یادته

تو میگفتی که گناه مقدسه

اول و آخرهرعشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار؟

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نمیخوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشم های اونه

همه ی حرفای تو یک بهونه ست

اون جهنمی که میگن این خونه ست

فعلا...

نوشته شده توسط مهرناز در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:40


negah kon ke gham darone dideam
chegone ghatre ghatre ab mishavad
chegone saieye siahe sarkesham
asire daste aftab mishavad
negah kon
tamame hastiam kharab mishavad
sharareii mara be kam mikeshad mara be oj mibarad
mara be dam mikeshad
negah kon
tamame asemane man
por az shahab mishavad
to amadi ze dorha o dorha
ze sarzamine atrha o norha
neshandeii mara konon be zoraghi
ze ajha ze abrha bolor ha
mara bebar omide delnavaze man
bebar be shahre sherha o norha
be rahe por setare mineshaniam
faratar az setare mikeshaniam
negah kon
man az setaregan sokhtam
labalab az setaregane tab shodam
cho mahian sorkh range sade del
setare chine beke haye shab shodam
che door bod pish az in ze ma
be in kaboode ghorfehaye aseman
konon be goshe man dobare miresad
sedaye to
sedaye bale barfie fereshtegan
negah kon ke man koja resideam
be kahkeshan be bikaran be javdan
konon ke amadim ta be ojha
mara beshoy ba sharabe mojha
mara bepich dar harire boseat
mara bekhah dar shabane dirpa
mara degar raha nakon
mara az in setare ha joda nakon
negah kon ke mome shab berahe ma
chegone ghatre ghatre ab mishavad
sarahie siahe didegane man
be lai laie garme to
labalab az sharabe khab mishavad
be roye gahvarehaye shere man
negah kon
to midami o aftab mishavad

نوشته شده توسط مهرناز در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 0:19


مرکز خرید شوهر:

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵طبقه بود که دختر ها به انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.

شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها
چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م
طبقه بالاتر چه جوری؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود کمک می کنند هدفی عالی در زندگی دارند.
دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی
ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه پنجم

طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و
از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم

منبع : وبلاگ زیبای http://www.naaji.blogfa.com/

نوشته شده توسط مهرناز در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 13:41


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.
به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،
جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

منبع:وبلاگ زیبای http://saragoli.tk

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 14:55


۱)هرگز متنفر نشو حتي از اون کسی که دوستش داشتی

2)بسيار بخند حتي براي کسی که در بقلش گريه کردی

3)هميش لبخند بزن حتي بکسی که ازش متنفری

4)نگران نباش حتي اگر ديدی دست رفيقت تو دست ديگريه

5)از ديگران کم انتظار داشته باش

6)ساده زندگی کن

7)دوست خوبی داشته باش چون تنها دوسته که برات ميمونه

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 2:59



بعضی از مردم به واسطه شغلی که دارن تو کانون توجه هستن مثل هنرپیشه ها . اونا حتی اگه خودمون هم فکرش رو نکنیم جزئی از زندگی ما هستن حتی جزئی از روزمرگی مون پس سرنوشتشون برامون مهمه. مثل زنده یاد پوپک گلدره دوست داشتنی .


آخرین بازی پوپک در سریال نرگس بود . سریالی که چند روزی از شروعش گذشته. فکر کنم یکی از معدود امتیازات این سریال همین باشه. نرگس اون چیزی نبود که من فکر میکردم. تا این جای کار که داستان عشق کودکانه و رنگی و البته هوشمندانه نسرین به بهروز شوکته. سریال حول این عشق ممنوع ( از نظر آقای شوکت) می چرخه. عاطفه نوری جذابیت یه بازیگر زن رو نداره اما اونقدر روون بازی میکنه واونقدر نحوه ادای دیالوگ ها ش جالبه که فکر میکنم انتخاب به جایی بوده. مهدی سلوکی اگه یه ذره بیشتر سعی کنه وبالاخره یاد بگیره موقع گفتن دیالوگ هاش با دست هاش چی کار کنه بازیگر قابل تحمل تری میشه. حسن پور شیرازی، مهرانه مهین ترابی و پوراند خت مهیمن یاد آور سریال های خوب گذشته هستن پس فعلا'' در موردشون حرفی نمیزنیم.


بریم سراغ خود نرگس یه سوال : نقش نرگس به غیر از غصه خوردن برای مادر مریض، خواهر سرکش و آینده خودش چیه؟ با این حساب ماجرای اصلی هنوز شروع نشده داستانی که با لطبع نرگس حرف اصلی رو بزنه. باید اتفاقات دیگه ای بیفته تا بار تمام ماجرا به دوش نرگس باشه چون به نظر میاد از این به بعد اون یکه تاز داستانه.


دوست ندارم حالا که پوپک نیست در مورد بازیش حرفی بزنم فقط اینو بگم وقتی دنیای شیرین دریا که این روزها پخش مجدد داره رو میبینم بیشتر از زمانی که نرگس رو میبینم دلتنگ پوپک عزیزمیشم. روحش شاد

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 2:54


هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده وقتی که آدم های رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخند میزنند،حالم می خورد.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپها ،همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد و تو و رفت پشت و یک میز نشست. برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:
" پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمیخواهم"
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت:
" یه بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : " پونصد تومن "
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد . بعد دوباره گفت:
" یه بستنی ساده چند است؟ "
پیشخدمت بی حوصله تر از قبل گفت:" سيصد تومن "
دختر آدامس فروش گفت :" پس یه بستنی ساده بدهید. "
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد ساده بود! (احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها)
دخترک بستنی راخورد و سيصد تومن به صندوق داد و رفت . وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا صد تومنی مچاله گذاشته برای انعام!!!!!!

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 2:26


خوب اینو به عنوان اولین مطلب میزارم.

   

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:55


سلام

من محمد رضا هستم.

تازه تو این بلاگ شروع به کار کردم.

از این به بعد  مطالب جالبی و که دارم براتون میزارم.

هر کسی هم اموزش خاصی می خواست یا سوالی داشت تو نظر ها بگه.

و در اخر هم به قول معروف نظر یادتون نره

 

نوشته شده توسط مهرناز در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:47



تازگیها واسه آدمها مثل اینکه یه مغز کمه! آخه این همه فکر و بدبختی که توی این یه مغز فسقلی جا نمیشه!

تازگیها واسه آدمها دو تا گوش کمه! آخه این همه حرف چطوری با این دو تا گوش میتونن همش رو بفهمن و با اون مغز فسقلی درکشون کنن؟

تازگیها واسه آدمها دو تا چشم کمه! آخه چطوری این همه چیز رو همزمان با این دو تا چشم ببینن؟ خوشبختانه این بار احتیاجی به مغز نیست زیاد.

ولی تازگیها دل زیاد شده ... جاش هم بزرگ شده توی دل یه آدم صد نفر جا میشن هر طوری هم بخوای جا میشن واسه بعضی ها هم دل اضافه لازم نیست چون ممکنه یه وقت خوشی بزنه زیردلشون!

تازگیها اون دهن هم واسه آدم ها زیادیه! واسه بعضی ها زیادیه ... حتی نمیدونن چطوری باید ازش استفاده کنن!

شاید بهتر باشه بعد از اینکه آدمها به دنیا میان! یا دیرتر یا زودتر! یه بروشور بهشون بدن و طرز استفاده از اینا رو بهشون یاد بدن .......

***************************************

سلام

خوشحالم دوستای جدید و خوب پیدا کردم در دنیای نت! بیرون هم خبری نیست امن و امان و شهر در آرامش البته تا وقتی که قبض تلفن نیومده!

فعلا .... و مرسی از اینکه بهم سر میزنید! آهان داشت یادم میرفت نظرات وبلاگم هم احتمالا درست میشه پیگیرش هستم

اضافه شد: نظرات وبلاگ درست شد!

نوشته شده توسط مهرناز در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 4:6



منوی وبلاگ

صفحه نخست

پست الكترونيك

طراح قالب وبلاگ

آرشیو مطالب
نویسندگان
مهرناز
محمدرضا

پيوندهاي روزانه

سرود های خفته
آرشيو پيوندهاي روزانه

آرشيو مطالب

خرداد 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشيو

آرشيو موضوعي